ذبيح الله صفا

841

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

همى گذشتى و بر من لبت سلامى كرد * سلامَتِ من مسكين به آن سلام ببرد امام شهر چو محراب ابروى تو بديد * سجود كرد كه هوش از سر انام ببرد حكايت من و زلف تو كى تمام شود * كه هرچه داشتم از دين و دل تمام ببرد بدست هيچ‌كسى اوحدى نداد زمام * غم تو آمد و از دست او زمام ببرد * * من كه خَمّارم بمسجدها مده را هم دگر * كآن زمان مَى خوردم و در حال مىخواهم دگر محنت من جمله از عشق است و رنج از آگهى * باده‌يى در دِه كه عقلم هست و آگاهم دگر رَحْم بر مسكينِ سرگردان بگفتى واجبست * رحمتى بر من كه سرگردان و گمراهم دگر مدتى در بسته بودم ديده از ديدار خوب * صورت او در خيال آمد ز ناگاهم دگر روى گندم‌گون او با من نمىدانم چه كرد * اين همى دانم كه همچون كاه مىكاهم دگر با زنخدانش مرا ميل است مىدانم كه زود * خواهد افگندن ببازى اندرين چاهم دگر هم نبخشودى دلش بر نالهء شبهاى من * گر به گوش او رسيدى ناله و آهم دگر اوحدى امسال گر آهنگ رفتن مىكند * گو سفر مىكن كه من حيران آن ماهم دگر * * منم غريب ديار و تويى غريب‌نواز * دمى به حال غريب ديار خودپرداز بهر كمند كه خواهى بگير و بازم بند * به شرط آنكه ز كارم نظر نگيرى باز بر آستين خيال تو مىدهم بوسه * بر آستان وصالت چو نيست دست نياز گرم چو خاك زمين خوار مىكنى سهل است * چو خاك مىكن و بر خاك سايه مىانداز درون سينه دلم چون كبوتران بتپد * چه آتش است كه بر جان ما نهادى باز خيالِ قدِّ بلند تو مىكند دل من * تو دست كوته من بين و آستين دراز هزار ديده به روى تو ناظرند و تو خود * نظر به روى كسى برنمىكنى از ناز اگر بسوزدت اى دل ز درد ناله مكن * دم از محبت او مىزنى بسوز و بساز حديث درد من اى مدّعى نه امروزست * كه اوحدى ز ازل رند بود و شاهد باز